|
LOVE
|
صداي باران را مي شنوي ستاره من ؟؟؟
منتظر نباش بشنوي كه از دلبستگي به تو دل بريده ام
و تو عزيز بارانيم را در جاده زندگي جا گذاشته ام...
و يا در آسمان به ستاره ديگري سلام كرده ام...
هيچ توقعي از تو ندارم، اگر دوستم نداري در همان فاصله دور بمان....
همين نام و ياد تو، از تمام بودنت براي روشن كردن اتاق تنهايي دلم كافيست...
حتي اگر نباشي هم گمان بودنت را در دفترم ،دلم وهر جايي كه ميتوانم ياد كنم حك مي كنم....
شايد روزي به احساسم بخندي...
مهم نيست....
همين كه پيش دلم روسفيدم كه من كاري نكرده ام كه تو را برنجانم و باعث قطره اشكي از روي ناراحتي تو باشم
برايم كافيست...
گاهي وقت ها، دوست داشتن يعني گذاشتن و گذشتن...
اگر روزي از تو گذشتم، بدان بخاطر تو، از تو مي گذرم...
اومدم تا سال نو رو تبریک بگم البته دیره ولی....
سال نو به همه شما ها مبارک.
قدم زنان سلانه سلانه راه میروم سری به طرف پایین و بی هدف و مقصد،در جاده های بی انتها.
پست سرم سیاهی است و پس هیچ چیزی دیگری را نمیبینم که توصیفی از ان داشته باشم.سوسو نوری را میبینم در دور دست شاید امید باشد که مرا میخواند ، جلوتر میروم انقدر به مقصد فکر میکنم که یادم رفته بود اصلا من مقصدی نداشتم. در راه که قدم بگذاری مقصد هم پیدا خواهی کرد، نور خود نمایی اش رابیشتر به رخ میکشاند.نزدیکتر میشوم به آن منبع نور که شده بود مقصد من.......
چه میدیدم کاش قابل وصف بود ولی انقدری که میتوانم بگویم همین است که امیدی که شده بود مقصد من را به آتش کشیده بودند. سرم را انداختم پایین کمی فکرکردم، افکار من اصلا مهم نبود مهم آن دورتر بود که باز هم سوسو نوری میدیدم.
نمیدانم این بار چه چیزی را به آتش کشیده بود محبت ، دوست داشتن یا عشق را؟

در میان باورهای سردی هستم که دیگران قسمتی از آن را به من تحمیل میکنند و من به این گونه که نشان میدهم اعتقادی که ریشه ی آن در آب هست دارم و خود هم نمیدانم پایه و اساسش بر چه منطقی استوار است. کسی میگوید ظاری زیبا داری کسی دیگر نقطه مقابلش رو به رخم میکشد
کسِ دیگری معایبی که به آنها هرگز نمی اندیشم را با ضربه ای ناگهانی به گونه ای بر تن بی جانم فرود میاورد که میزان اسیب دیدگی آن را دور از دسترس سلاحهایی هست که بشریت اختراع کردند.
اما وقتی به تو میرسم از همان تن بی جانم دور میشوم و در رویایی قشنگ بر تختی گوهرین سوار می شوم و در ابرهای سفید و نرم که هرگز ندیده ام رو لمس میکنم و جانی تازه میابم . شاید طراوتی دوباره به روح زخم خورده میبخشم اما ای کاش میشد تمام وقتم رو با تو بگذارنم ولی چه کنم که باید برگردم به دنیای واقعی و تمام آن توصیفات ناخوشایند رو دوباره تجربه کنم. نمیدانم فکر میکنم دیگر تمام تجربه های دنیا برایم تکراری شده ترس اشتیاق خندیدن دور بودن گریه ..... ولی مهم تو هستی عزیزم تولدت مبارک کمد دیواری.

وقت رفتن که میرسه، باید به نقطه مقصد فکر کرد و دستی هم برای تکان دادن، دیگر فکر کردن به چشمان تو و ان دریای مواج محبتت و هزاران توصیفات دیگر را باید فراموش کرد. گاهی رفتی رسیدن نیست و هر رسیدنی هم مقصد نیست!از یاد بردن قسمتی از خاطرات مانند روشن کردن چوب کبریتی است که شاید ان کبریت بسوزد ولی نباید فراموش کرد که میتوان با ان شعله کم ،اتشی بزرگ و فنا ناشدنی بر پا کرد.
وقت رفتن که میرسه، تازه یادم می اید چه کارهایی را که باید میکردم، یادم می اید که چه محبتهایی که نکردم.آه! چه فرصتهایی از دست دادم، چه باید میکردم و نکردم و چه نباید میکردم و کردم، افسوس......
کجاست ان لحظه های رویایی، کجاست ان پر پر شدن، زیبایی گل وجودم؟ چرا هر چه میگردم نیست؟چرا؟
اهای ادمیان زمینی گوش فرا دهید به صدای چرق چرق الوارهای سقف ارزوهایتان ، مواظب باشید تا قافل گیرتان نکرده، ان را به برجی غول اسا مبدل نکنیدو بدانید چقدر به واقعیت نزدیک هستید؟
صبحی زیبا ، قبل طلوع خورشید در میان تاریکی شب ، وقتی که شبنم به صورت گلگون رز سرخ داشت بوسه میزد دیدم که ابرها پایین امده اند و به زمین سرد و خواب الوده بوسه میزنند و میدیدم درختان سرمست و شادند زیرا که در رویاهای خود خیال پرواز به سرشان خطور کرده بود و فکر میکردند که انها به اسمان پرواز کرده اند . شاید که اینگونه هم بود پروازی بی الایش داشتند به دنیای توهم و دور از دروغ و کلک.
نویسنده :شاید من