تبليغاتX
یک قطره باران تنها
LOVE

صبحی زیبا ، قبل طلوع خورشید در میان تاریکی شب ، وقتی که شبنم به صورت گلگون رز سرخ داشت بوسه میزد دیدم که ابرها پایین امده اند و  به زمین سرد و خواب الوده بوسه میزنند و میدیدم درختان سرمست و شادند زیرا که در رویاهای خود خیال پرواز به سرشان خطور کرده بود و فکر میکردند که انها به اسمان پرواز کرده اند . شاید که اینگونه هم بود پروازی بی الایش داشتند به دنیای توهم و دور از دروغ و کلک.

 

                                                                                         نویسنده :شاید من

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 20:55  توسط BARAN LOVE  | 

گوشه اي دنج و آرام را جستوجو كن ، روي زمين دراز بكش و دستهايت را روي سينه ات بگذار و به هم قلابشان كن و پاهايت را روي هم بگذار و كمي هم تكانشان بده تا آرام تر از ارام خوابت ببرد انوقت است كه شروع ميشود. با ليزخورد چشمان به طرف سياهي همه ي چيز هاي خوب شروع ميشود وقتي كه بخوابي ديگه دردي نداري همه غصه ها ازبين ميرود استرس ديگر معنايي ندارد ،ديگه يادت ميره كه فقط سه روز تا سر ماه مونده و تو هم اجاه نداري ديگه يادت ميره فقط تا عيد كمتر از يك چشم به هم زدن مانده ديگه يادت ميره مادري چشم براه داري. خوابيدن هم دري است براي ورود به دنياي بي خيالي و فراموشي اما....

اما چقدر بد ، اين همه كه براي خود خيال پردازي كرديم فقط اين آرامش نسبي براي چند لحظه بود فقط چند لحظه و بعد هم بايد با حراسي بيشتر از ان خواب به اسم ناز بپروي و برسي به دنياي شلوغ و بي درو پيكر.  

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 20:5  توسط BARAN LOVE  | 

در ميان شلوغي سر و صداي خيابانها كه هر كس كار خود را ميكند و فكر ديگري هم نيست به دنبال جاي دنج و ساكت ميگردم تا لحظه اي بياسايم و دوباره از نو شروع كنم ميگردم و ميگردم ،تا ميرسم به بن بست اشيانه ،ميرسم به پناه گاهي ابدي ،ميرسم به ارامشي دروني چه لذتي داره وقتي دراز ميكشي و پاهايت را روي هم ميگذاري و تكان ميدهي بدون هيچ استرسي بدون هيچ ازردگي خاطري سر ميكشي چاي دوستي را با شيريني قند سلام كه فنجاني از محبت ، سماوري از اتش عشق جوشان و خانه اي از پاي بست محكم و حياطي بزرگ و دل ارم. اينگونه است كه ميگويم رسيده ام به بن بست اشيانه. بن بستها خيلي خيلي هم بد نيستند.

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 19:45  توسط BARAN LOVE  | 

ارزوهایم را بدون دلیل روی تمام سنگها مینویسم زیرا که فکر میکنم شاید این ارزو هایم را بتوانم به واقعیت نزدیک کنم و به امید آن مینشینم لب  دریای  زندگی و یکی یکی با آرامش انها را مرور میکنم و پرت میکنم در ان ابی بی انتها شاید که بتوانم زنده بمانم .اوازهایم را برای یک قناری عاشق میخوانم به یه مرغ عشق میگویم تا انها با زبانی درست بتوانند به گوش مردم برسانند تا شاید بعد از اتمام این دنیای فانی و در زندگی دیوانه وارم کاری عاقلانه کرده باشم .

                                                                                                  نویسنده:شاید،من

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 22:55  توسط BARAN LOVE  | 

به کوچه ی ماه که میرسی، میبینی و استشمام می کنی بوی گلهای یاس و نسترن را که چگونه از دیوار باغ امید سر کشیدند بیرون و زیبایی خود را چگونه به نمایش گذارده اند این گلها را به یادگاری از وجود مقدس تو در باغی که تنها ساکن ان تو هستی جان بخشیده ام . گویا که انها هم با تو اشنایی دیرینه ای دارند یا به گونه تو را میشناسند و با بوی تن تو  خوی گرفته اند.در طول کوچه که قدم میزنی تنها خانه ای که در وردی اش فقط با محبت باز میشود نه با کلید ،را میتوانی ببینی یا دقیق تر بگویم میتوانی ان را حس کنی. وارد باغ امید که میشوی خانه از عشق انجا بنا کرده ام و در پیش روی  ان حوضی پر از ماهی های قرمز خواهی دید.درختانی از جنس دوستی و میوه هایی به شیرینی لحظه های خوش شادی های که هنوز مزه اش را یادم هست .

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 22:53  توسط BARAN LOVE  | 

در پی گذر زمان میگردم به دنبال قسمتی یا شاید همه ی ان چیزی که تا کنون انباشته و توشه راهم قرار دادم.تمام حواس ششگانه ام را جمع میکنم و پیرو ان لحظات و ثانیه های از دست رفته میگردم هر چه میگردم کمتر پیدا میکنم گویا انگار که اصلا من در این برهه ی زمانی به نام زندگی نزیسته ام .حتما باید منتظر امدن معجزه ای از دل اسمانهای بیکران باشم و اکنون میگشایم پنجرههای نور و امیدم را رو به بیکران تو ای تولد دوباره ی من اری تولدی که در من زنده کرد احساساتم را، تولدی که بیانگر درست زنگی کردن ادامه عمرم بود.بله از تو سخن میگویم ای بلند اوازه ی من ای محقر مکانی که در ان میتوانم فریاد های خاموش دلم را  مانند اتشفشانی از گدازه های درد و غصه به نمایش بگذارم. ای بهانه زیبای من برای نوشتن تولدت مبارک . با اغاز شدن بهار و نو شدن طبیعت تو به این دنیای مجازی پای نهادی و این را به فال نیک میگیرم و اغازی دیگر را شروع میکنم.

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 21:40  توسط BARAN LOVE  |